سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
علیرضااحسانی نیا
درباره وبلاگ


در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
صفحات وبلاگ
نویسندگان
چهارشنبه 91 مرداد 11 :: 1:51 صبح ::  نویسنده : علی رضا احسانی نیا

در محضر وحی
لزوم استغفار دائمی
وَأَنِ استَغفِروا رَبَّکُم ثُمَّ توبوا إِلَیهِ یُمَتِّعکُم مَتاعًا حَسَنًا إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى وَیُؤتِ کُلَّ ذی فَضلٍ فَضلَهُ ۖ وَإِن تَوَلَّوا فَإِنّی أَخافُ عَلَیکُم عَذابَ یَومٍ کَبیرٍ
و اینکه: از پروردگار خویش آمرزش بطلبید سپس بسوى او بازگردید تا شما را تا مدّت معیّنى، (از مواهب زندگى این جهان،) به خوبى بهره‌مند سازد و به هر صاحب فضیلتى، به مقدار فضیلتش ببخشد! و اگر (از این فرمان) روى گردان شوید، من بر شما از عذاب روز بزرگى بیمناکم! ((۳
احتیاج همه افراد به استغفار
خداى متعال مکرر در قرآن و از جمله در این آیه ما را امر مى‌کند به آمرزش‌طلبى و توبه‌ى به سوى خدا. توبه، یعنى برگشت. این برگشت، هم در مرحله‌ى ایمان و هم در مرحله‌ى عمل و رفتار است. ما کوتاهى‌هایى داشتیم و داریم؛ باید خود را اصلاح کنیم؛ و این در درجه‌ى اولِ اهمیت است. سوره‌ى مبارکه‌ى هود این‌طور شروع مى‌شود: “بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم. الر. کتاب احکمت ایاته ثمّ فصّلت من لدن حکیم خبیر. الّا تعبدوا الّا اللَّه انّنى لکم منه نذیر و بشیر و ان استغفروا ربّکم ثمّ توبوا الیه” (۱). یعنى رسالت قرآنى در درجه‌ى اول مسأله‌ى توحید است؛ بلافاصله بازگشت به خدا و آمرزش‌طلبى از خدا مطرح مى‌شود. این، مربوط به همه‌ى طبقات است؛ از پیغمبران گرفته تا درجات پایین؛ منتها گناهى که از آن استغفار مى‌کنیم، در ما یک چیز است؛ در پاکان و برجستگان چیز دیگرى است. “کار پاکان را قیاس از خود مگیر”. آن‌ها هم احتیاج دارند به استغفار؛ آن‌ها هم ممکن‌اند؛ “سیه‌رویى ز ممکن در دو عالم، جدا هرگز نشد واللَّه اعلم”؛ آن‌ها هم احتیاج دارند که طلب مغفرت کنند و این نقص و نرسیدن و این کُندى نسبى را با طلب مغفرت از خدا جبران کنند. در مورد ما هم که خطا‌ها و گناهان یکى دو تا نیست؛ ما انواع و اقسام خطا‌ها را داریم. این، حرف اصلى ماست.
 استغفار موجب بهره‌مندی نیکو از زندگی می‌شود
 روایتى را هم در این‌جا ذکر کنم: “ادفعوا ابواب البلایا بالاستغفار” (۲)؛ درِ بلا را به وسیله‌ى استغفار ببندید. در همین آیه هم که خواندیم، دارد “یمتّعکم متاعا حسنا”؛ یعنى بهره‌مندى نیکو از زندگى، با استغفار و توبه و آمرزش‌طلبى از خداى متعال حاصل خواهد شد.
 در یک روایت دیگر دارد: “خیر الدّعا الأستغفار” (۳)؛ از همه‌ى دعا‌ها بهتر، طلب آمرزش از خداى متعال است. در مناجات شعبانیه آمده است: “الهى ما اظنّک تردّنى فى حاجة قد افنیت عمرى فى طلب‌ها منک” (۴). این حاجت چیست؟ حاجتى که مى‌گوید من همه‌ى عمرم را در طلب آن سپرى کردم، عبارت است از مغفرت الهى. آمرزش الهى به معناى اصلاح خطاهاست؛ به معناى جبران کردن ضربه‌هایى است که بر خودمان و بر دیگران وارد کردیم.
 مراحل استغفار
اشکال کار ما انسان‌ها غفلت از خطاى خود، غفلت از لزوم اصلاح، و غفلت از اجرایى کردن اصلاح در خود است. اگر این غفلت‌ها از بین رفت و اگر این عزم به وجود آمد، همه چیز اصلاح مى‌شود. در مرحله‌ى اول - که مرحله‌ى مقدماتى و جزو بزرگ‌ترین وظایف ماست - خودمان اصلاح مى‌شویم، که اساس هم این است؛ یعنى همه‌ى کار‌ها مقدمه‌ى اصلاح خود است.
مرحله‌ى دیگر، استغفار اجتماعى و اصلاح اجتماعى است؛ مسیر و هدف جمعى و کارکرد عمومى را در حوزه‌ى توانایى خودمان اصلاح کنیم؛ که این واضح‌ترین نمونه از تأثیر استغفار و مفهوم و محتوا و مضمون واقعى استغفار است
 نباید این کار را دشوار به حساب آورد. اگر اراده کنیم، این کار آسان است و ما مى‌توانیم. این شب‌ها در دعاى شریف ابوحمزه خواندید: “و انّ الرّاحل الیک قریب المسافة”؛ پروردگارا! کسى که به سمت تو بیاید، راهش نزدیک است. عمده، عزم کردن، حرکت کردن و همت گماشتن است. “و انّک لا تحتجب عن خلقک الّا ان تحجبهم الأعمال دونک”. (۵) ما به دست خود و با خطاهاى خود، بین خود و خدا فاصله ایجاد مى‌کنیم. خداى متعال با ما فاصله‌یى ندارد؛ راه نزدیک است. اگر توفیقى پیدا شد، این توفیق نشانه‌ى رحمت الهى است. اگر توانستید از دل استغفارى برآورید و عزمى و حرکتى بکنید، بدانید که توفیق الهى و توجه الهى شامل حال شماست؛ شما را دارند جذب مى‌کنند و مى‌کِشند. خدا در موارد متعدد توبه را به خودش نسبت مى‌دهد؛ “ثمّ تاب علیهم لیتوبوا”؛ (۶) خدا توبه کرد تا انسان‌ها توبه کنند. توبه یعنى چه؟ یعنى توجه و برگشت. خدا به شما عطف توجه کرد؛ این موجب شد تا دل شما هم به خداى متعال متمایل شود.
تا که از جانب معشوق نباشد کششی                                کوشش عاشق بیچاره به جایى نرسد
انواع گناه
الف)  گناهان فردی
از سه گونه گناه باید استغفار کرد؛ این‌ها به درد ما مى‌خورد؛ من و شما در کارهاى مدیریتى هم به آن نیاز داریم. غفلت از این‌ها خسارتهاى بزرگى را بر ما وارد کرده است و مى‌کند. سه جور گناه وجود دارد: یک‌جور گناهى است که فقط ظلم به نفس است - که تعبیر ظلم به نفس در قرآن و در حدیث فراوان است - گناهى است که فرد مرتکب مى‌شود و اثر مستقیمش هم به خود او برمى‌گردد؛ گناهان متعارفِ فردىِ معمولى.
ب)  گناهان فردی دارای آثار اجتماعی
نوع دیگر، گناهى است که فرد مرتکب مى‌شود، اما اثر مستقیم آن به مردم و به دیگرى مى‌رسد. این گناه، سنگین‌تر است. این گناه، ظلم به نفس هم هست؛ اما چون تعدى و تجاوز به دیگران است، دشوارى کار آن بیشتر است و علاج آن هم سخت‌تر است؛ از قبیل ظلم، غصب، پایمال کردن حقوق مردم، پایمال کردن حقوق عمومى انسان‌ها. این گناه بیشتر متعلق مى‌شود به حکومت‌ها؛ این گناه مدیران است؛ این گناه سیاستمداران است؛ این گناه شخصیت‌هاى بین‌المللى است؛ این گناه آنهایى است که یک کلمه حرفشان، یک امضایشان، یک عزلشان، یک نصبشان مى‌تواند خانواده‌هایى و گاهى ملتى را تحت تأثیر قرار دهد. مردم عادى معمولاً این‌طور گناهى ندارند؛ اگر هم داشته باشند، دایره‌اش خیلى ضعیف است؛ کسى راه برود و مثلاً پاى کسى را عمداً لگد کند؛ در این حد است. اما من و شما اگر قرار شد مبتلاى به این نوع گناه شویم، دامنه‌اش وسیع است. همین‌طور که گفتیم، یک امضاى ما، یک حکم ما، یک حرف ما، یک قضاوت ما، یک نشست و برخاست ما در محل تصمیم‌گیرى مى‌تواند اثر مستقیم خودش را به جماعت‌هاى زیادى برساند. این نوع گناه هم استغفار متناسب با خودش دارد. گناه نوع اول استغفارش به این است که انسان صادقانه از خداى متعال آمرزش بخواهد؛ اما گناه نوع دوم مسأله‌اش فقط با استغفار حل نمى‌شود؛ انسان باید آن را درست کند. مقوله‌ى اصلاح کردن و درست کردن و مشکلات را برطرف کردن، این‌جا پیش مى‌آید.
ج)  گناهان جمعی ملت‌ها
نوع سوم، گناهان جمعى ملتهاست. بحث یک نفر آدم نیست که خطایى انجام دهد و یک عده از آن متضرر شوند؛ گاهى یک ملت یا جماعت مؤثرى از یک ملت مبتلا به گناهى مى‌شوند. این گناه هم استغفار خودش را دارد. یک ملت گاهى سالهاى متمادى در مقابل منکر و ظلمى سکوت مى‌کند و هیچ عکس‌العملى از خود نشان نمى‌دهد؛ این هم یک گناه است؛ شاید گناه دشوارترى هم باشد؛ این‌‌ همان “انّ اللَّه لا یغیّر ما بقوم حتّى یغیّروا ما بانفسهم” (۷) است؛ این‌‌ همان گناهى است که نعمت‌هاى بزرگ را زایل مى‌کند؛ این‌‌ همان گناهى است که بلاهاى سخت را بر سر جماعت‌ها و ملتهاى گنهکار مسلط مى‌کند. ملتى که در شهر تهران ایستادند و تماشا کردند که مجتهد بزرگى مثل شیخ فضل‌اللَّه نورى را بالاى دار بکِشند و دم نزدند؛ دیدند که او را با این‌که جزو بانیان و بنیانگذاران و رهبران مشروطه بود، به جرم این‌که با جریان انگلیسى و غربگراى مشروطیت همراهى نکرد، ضد مشروطه قلمداد کردند - که هنوز هم یک عده قلمزن‌ها و گوینده‌ها و نویسنده‌هاى ما همین حرف دروغ بى‌مبناى بى‌منطق را نشخوار و تکرار مى‌کنند - پنجاه سال بعد چوبش را خوردند: در همین شهر تهران مجلس مؤسسانى تشکیل شد و در آن‌جا انتقال سلطنت و حکومت به رضاشاه را تصویب کردند. آن‌ها یک عده آدم خاص نبودند؛ این یک گناه ملى و عمومى بود. “و اتّقوا فتنة لاتصیبنّ الّذین ظلموا منکم خاصّة”؛ (۸) گاهى مجازات فقط شامل افرادى که مرتکب گناهى شدند، نمى‌شود؛ مجازات عمومى است؛ چون حرکت عمومى بوده؛ ولو همه‌ى افراد در آن شرکت مستقیم نداشتند. همین ملت آن روزى که به خیابان‌ها آمدند و سینه‌شان را مقابل تانک‌هاى محمدرضا پهلوى سپر کردند و از مرگ نترسیدند؛ یعنى تحمل و صبر و سکوت گناه‌آلود پنجاه ساله را تغییر دادند، خداى متعال پاداش آن‌ها را داد؛ حکومت ظلم ساقط شد، حکومت مردمى سر کار آمد؛ وابستگى ننگ‌آلود سیاسى از بین رفت، حرکت استقلال آغاز شد و ان‌شاءاللَّه ادامه هم دارد و ادامه پیدا خواهد کرد و این ملت به توفیق الهى و به همت خود، به آرمانهاى خودش خواهد رسید. این به خاطر این بود که حرکت کرد. بنابراین گناه نوع سوم هم یک‌طور استغفار دارد. (۹)
پی‌نوشت:
۱) هود: ۱-۳
2) مستدرک الوسائل، میرزای نوری، ج ۵، ص ۳۱۸. “ادْفَعُوا أَبْوَابَ الْبَلَایَا بِالِاسْتِغْفَارِ” پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: درهای بلا و سختی را به وسیله استغفار ببندید.
3) الکافی، ثقة الاسلام کلینی، ج ۲، ص ۵۰۴، ح ۱. “خَیْرُ الدُّعَاءِ الِاسْتِغْفَارُ” امام صادق (علیه‌السلام) به نقل از رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: بهترین دعا استغفار کردن است.
4) اقبال الاعمال، سید بن طاووس، ص ۶۸۵. “... إِلَهِی مَا أَظُنُّکَ تَرُدُّنِی فِی حَاجَةٍ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی طَلَبِهَا مِنْکَ إِلَهِی فَلَکَ الْحَمْدُ أَبَداً أَبَداً دَائِماً سَرْمَداً یَزِیدُ وَ لَا یَبِیدُ کَمَا تُحِبُّ فَتَرْضَى...” امام علی (علیه‌السلام) [در مناجات شعبانیه اینگونه] فرمودند: خدایا گمان ندارم که مرا بازگردانى در مورد حاجتى که عمر خویش را درخواستن آن از تو، سپرى کردم، خدایا ستایش خاص‌ تو است ستایش ابدى جاویدان همیشگى که فزون شود ولى کم نگردد، بدان نحو که دوست دارى و خوشنود شوى.
5) مصباح المتهجد، شیخ طوسی، ص ۵۸۳. “... أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ وَ أَنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَکَ...” امام سجاد (علیه‌السلام) [در دعای ابوحمزه ثمالی اینگونه] فرمودند: آنکه به سوى تو سفر می‌کند فاصله او به تو نزدیک است و تو از آفریدگان خود پنهان نمى‌شوى مگر آنکه کردارشان آنان را از تو بپوشاند.
6) توبه: ۱۱۸
7) رعد: ۱۱
8) انفال: ۲۵
9) بیانات‌ در دیدار کارگزاران نظام ۰۸/۰۸/ ۱۳۸۴
:: شرح حدیث
خصلتهاى ایمان
شرح حدیثی از پیامبر اکرم صلی ‌الله و علیه و آله توسط حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای
ثلاثٌ من کنّ فیه استکمل خصال الإیمان:  الذی إذا رضی، لم یُدْخِله رضاه فی باطلٍ وإذا غَضِبَ لم یخرجه الغضب من الحقّ وإذا قدر لم یتعاط ما لیس له   (تحف العقول صفحه 43(
معناى روایت، این نیست که ایمان در این سه خصلت منحصر است، بلکه مراد این است که در هر کس، این سه خصلت وجود داشته باشد، حاکى از این است که همه خصال ایمان، در او جمع است. چون هر یک از اینها متوقّف بر مجموعه‏اى از صفات نیک و کاشف از آنها است.
خشنودى و محبت کسى او را به باطل نکشاند که موجب شود به ناحق از آن شخص دفاع کند و همچنین غضب، او را به برخوردهاى غلط و خروج از حق نکشاند، و در هنگام قدرت، کارهایى را که حق او نیست مرتکب نشود.
شیطان، مبدأ شرارت
در مناجات شاکین، سه محور تشخیص داده می‏شود. اول: شکایت از نفس؛ دوم: شکایت از شیطان و سوم: شکایت از قلب، در بعضی از حالات و صفاتش. شیطان یک معنای عامی دارد که به صورت صفت ذکر می‏شود، یعنی موجودی که مبدأ شرارت است. گاهی شیطان بر “ابلیس”؛ اطلاق می‏شود، شیطان با الف و لام عهد که گفته می‏شود یعنی آن شیطان معینی که معهود است، وگرنه لفظ شیطان اسم خاص نیست بلکه ابلیس اسم خاص است. شواهدی هست که عنوان شیطان بر غیر ابلیس هم اطلاق می‏شود. ما این موجود را نمی‏شناسیم و نمی‏بینیم، قرآن هم می‏فرماید ”إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ1“. ما نه از درکِ شیطان تجربه‏ی حسّی داریم و نه هیچ برهانِ عقلی وجود شیطان را اثبات می‏کند. فقط راه شناختنش وحی است. اگر انبیاء نفرموده بودند که چیزی به نام ابلیس وجود دارد و شیطانی هست که در انسان وسوسه‏هایی ایجاد می‏کند، هیچ راهی برای اثباتش نداشتیم؛ مگر اینکه کسی از اولیاء خدا باشد ببیند یا خودش از شیاطین باشد!
من بهترم!
خدای متعال برای اینکه هم میزانِ ایمان و تسلیم ابلیس را آزمایش کند و هم وسیله‏ای برای آزمایش بنی آدم قرار دهد، او را سالها قبل خلق کرد تا اینکه نوبت به خلقت حضرت آدم(ع) رسید. بعد به ملائکه دستور داد که سجده کنند. شیطان هم در صف ملائکه بود. همه‏ی فرشتگانی که مورد این خطاب بودند، اطاعت کردند و در مقابل حضرت آدم سجده کردند، مگر ابلیس. خدای متعال فرمود: چرا تو سجده نکردی؟ گفت: خدایا من از انسان بهترم؛ ”أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ2“؛ وجود من کامل‏تر است، افضل است، صحیح نیست که موجود کاملتر در مقابل موجود ناقص به خاک بیفتد. با این عصیانی که شیطان کرد، معلوم شد ایمانِ ابلیس، مطلق نیست. ایمانی پذیرفته است و موجب کمال می‏شود که شرط و قیدی نداشته باشد. شش هزار سال ملائکه خیال می‏کردند ابلیس هم مثل خودشان ایمانِ مطلق دارد. این جریان باید اتفاق می‏افتاد تا معلوم شود ایمان او مطلق نیست. این هشدار بزرگی برای ما هم هست که خودمان را بیازماییم، ببینیم ایمان ما مطلق است یا مشروط است؟ آیا طوری هستیم که هر چه خدا امر کند اطاعت کنیم؟ این بستگی به مراتب امتحان دارد.
امتحان الهی
آنهایی که ظرفیتشان بیشتر باشد امتحانشان سخت‏تر است. برخی تکالیف بسیار سخت است و شاید در میان میلیون‏ها انسان یک نفر هم ظرفیتش را نداشته باشد، ولی خدا ظرفیت‏هایی در افرادی سراغ دارد و آن تکالیف را متوجه آنها می‏کند، تا امتحانشان کند و به درجات عالی برسند. به حضرت ابراهیم(ع) دستور می‏دهد که جوانِ شادابِ زیبای مؤدب با معرفتت را به دست خودت سر بِبُر؛ ”وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ3“، این امتحان برای همه نیست، ما اگر خاری هم توی پای بچه‏مان برود نمی‏توانیم تحمل کنیم. ابلیس، امتحان شد فقط به اینکه در مقابل انسان به خاک بیفتد. شیطان گفت تو من را از این تکلیف معاف کن، من عبادتی می‏کنم که هیچ کس نکرده باشد. به حسب روایت، خدای متعال فرمود؛ “إنی أحب أن أطاع من حیث أرید4“؛ اگر می‏خواهی اطاعت کنی، همانطوری که من می‏گویم انجام بده و الّا تو دلت را اطاعت کرده‏ای و هر طور دلت خواسته عمل کرده‏ای. شیطان در این امتحان مردود شد، آگاهانه هم مردود شد! از یک طرف کبر و خودبزرگ‏بینی که در دلش بود و از یک طرف حسدی که نسبت به حضرت آدم داشت، باعث شد سرسختی نشان بدهد. این موجب شد تا انسان‏ها به وسلیه‏ی این ابلیس آزمایش شوند. بعد از اینکه ابلیس مردود شد گفت: ”فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِینَ5“؛ قسم خورد به عزت الهی که همه‏ی آدمیزادها را گمراه کند. فقط یک استثناء کرد و آن بندگان مخلَص را، یعنی آنهایی را که خدا برای خودش خالص کرده است.
تسلّط شیطان
اولاً شیطان هیچ کس را نمی‏تواند مجبور کند. اگر کسی روز قیامت بگوید: خدایا! من تحتِ وسوسه‏ی شیطان مجبور شدم این کار را بکنم، خدا بر او حجت دارد. شیطان بر هیچ کس تسلطی ندارد. روز قیامت جهنمی‏ها با هم به تخاصم می‏پردازند، او می‏گوید تقصیر تو بود، دیگری می‏گوید تقصیر تو بود ”کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَه6“؛ هر گروهی آن دیگری را لعنت می‏کند، تا بالاخره می‏آیند سراغ ابلیس و می‏گویند: تو بودی که همه‏ی ما را گمراه کردی، جواب می‏دهد ”ما کانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ”؛ من تسلطی بر شما نداشتم، ”إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی7“؛ مگر این که من دعوتتان کردم و شما قبول کردید. البته گاهی کار به جایی می‏رسد کسانی خودشان را در اختیار شیطان قرار می‏دهند و مرکب شیطان می‏شوند. خودشان می‏روند در اختیار شیطان، خب او هم تسلط پیدا می‏کند، ولی خدا برای شیطان بر کسی تسلطی قرار نداده است ”إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ8“؛ اگر کسانی ولایت شیطان را بپذیرند و بگویند تو آقا و ما نوکرتیم و هر چه تو می‏گویی ما عمل می‏کنیم، شیطان هم این هدیه را از ایشان می‏پذیرد و سوارشان می‏شود. این طور افراد نه‏تنها خودشان گمراه می‏شوند بلکه ابزاری می‏شوند برای گمراه کردن دیگران. شیاطین انس از اینجا پیدا می‏شوند.
حکمت خلقت شیطان
چرا خدا شیطان را آفرید و چرا اینطوری شد؟ این چراها در سطح ساده‏ای برای افرادی که با تدبیر الهی و با فلسفه‏ی آفرینش آشنا نیستند زیاد مطرح می‏شود. خدا این عالم را طوری آفریده که کارها با اسباب انجام بگیرد. این هم حکمت‏ها دارد، نه اینکه خدا نمی‏توانست کارها بدون اسباب انجام شود. اصلاً وجود این اسباب، فلسفه‏ی وجود این عالم است. اگر این اسباب نباشد، این عالم جا ندارد. برای مثال همه‏ی ما احتیاج به غذا داریم، قرآن هم تصریح می‏کند روزی شما و فرزندانتان همه با خداست. سؤال می‏شود که خوب بود ظهر که می‏شد خدا روزی ما را می‏گذاشت سر جانمازمان، چرا آدم باید این قدر زحمت بکشد و کار کند؟! این اسباب برای چیست؟ راحت خدا یک نان درست می‏کرد، می‏گفت: نان! موجود شو؛ ”کُنْ فَیَکُونُ”؛ برای خدا که هیچ زحمتی ندارد! اما این حکمت دارد. از اوّلی که دنبال غذا می‏روید تا آخر، چقدر برای شما زمینه‏ی آزمایش فراهم می‏شود. چقدر تکلیف برای شما و دیگران پیش می‏آید که در هر قدمی یا بهشت است یا جهنّم، یا ثواب است یا عقاب. آیا کشاورز در زمین خودش کشت می‏کند یا در زمین غصبی؟ آیا زکاتش را می‏دهد یا نمی‏دهد؟ آیا مزد کارگر را درست می‏دهد یا نه؟ نانوا نان را درست می‏پزد یا نه؟ معامله‏ها درست است یا نه؟ ربا و کم فروشی هست یا نیست؟ سر یک شکم سیر شدن، باید هزارها زمینه برای تکلیف پیش بیاید. زمینه‏ای که انسان رشد کند. رشد ما در اطاعت امر خداست، امری باید باشد تا اطاعت کنیم. امر به چه؟ هر چه بیشتر زمینه‏ی امر و نهی فراهم شود، زمینه‏ی تکامل انسان هم بیشتر فراهم می‏شود و این عالم آفریده شده تا ما تکامل پیدا کنیم. درست است که هواهای نفسانی خودش عاملی برای امتحان است، که آیا ما به تمایلات خودمان عمل می‏کنیم یا زمینه را برای شکوفایی استعدادها و خواست‏های معنوی و ملکوتی فراهم می‏کنیم؟ امّا در خیلی از این موارد، هر دو طرف، عاملی ضعیف است. احتیاج به یک تحریک داریم، یعنی زمینه‏ی امتحان بیشتر، عمیق‏تر، لطیف‏تر و قوی‏تری باید فراهم شود. در این میان نقش شیطان تقویت هواهای نفسانی است.
وسوسه؛ همان آش و همان کاسه
نکته دیگر این که چرا تصور می‏کنیم غذای حرام لذتش بیشتر است؟ چرا تصور می‏کنیم غذای دزدی مزه‏اش بیشتر است؟ چرا فکر می‏کنیم نظر به نامحرم لذتش بیشتر است؟ بعد هم می‏بینیم، نه، خیلی زشت‏تر هم بود و هیچ لذت فوق‏العاده‏ای هم نداشت، اما باز فردایش همان آش است و همان کاسه! باز خیال می‏کند نه خیر، این چیز دیگری است! انسان در کار خودش تعجب می‏کند که چطور می‏شود هر روز فریب می‏خورم؟ این کار شیطان است. موجودی است که به شما القاء می‏کند این لذتش بیشتر است، ”یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ9“؛ وسوسه می‏کند،”لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ10“؛ خودش گفته من چیزهایی را که ضرر دارد، گناه است و موجب عذاب می‏شود، در نظر مردم زینت می‏دهم. کاری می‏کنم خیال کند این چیز دیگری است!
شک، توهم، ترس
مجموع کارهایی که شیطان می‏کند چند سنخ است. یکی این که در شناخت‏های ما با وسوسه‏ها و القائاتش تصرف و یقین ما را تدریجاً به شک بدل می‏کند. گاهی در واضح‏ترین چیزهایی که هیچ عاقلی انکار نمی‏کند، آدم مبتلا به شک می‏شود.
در یک دسته چیزهایی که آدم می‏داند ارزش و لذتش چه اندازه هست، توهماتی می‏کند و گمان می‏کند که لذتش فوق‏العاده است. بعدش هم می‏بیند که نشد، باز هم مرتبه‏ی دوم و سوم تکرار می‏کند.
نوع دیگر کار شیطان این است که در مواردی که انسان باید کار و تکلیفی انجام بدهد، می‏ترسد ضرر کند. مصداق واضحش خمس دادن است. سر سال که می‏شود جانش در می‏آید خمسش را بدهد! با این که خرج‏های دیگر می‏کند؛ سفر می‏کند سوغاتی می‏خرد، خرج‏های الکی می‏کند. ”الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ11“؛ وعده‏ی فقر به آدم می‏دهد، یا تعبیر بهترش ”یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ12“، می‏ترساند. می‏گوید: اگر تکلیفت را انجام بدهی فقیر می‏شوی. اگر روزه بگیری مریض می‏شوی. در صورتی که برعکس است، آن دوایش است، همان زکات و خمس باعث رشد مالش می‏شود. ”الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً”. شیاطین انس هم عیناً همین کار را می‏کنند، دست پرورده‏ی همین هستند! می‏نشینند تعریف می‏کنند، دیشب رفتیم فلان جا چقدر حال کردیم، راست و دروغ به هم می‏بافد تا این جوان را تحریک کند فردا شب با او باشد. کار شیطان هم همین است، می‏گوید: بیا ببین چقدر لذت دارد. گول این آخوندها را نخور، دم غنیمت است.
الهی أشکو...
از لطف‏های قرآن این است که به صورت‏های مختلف به ما هشدار می‏دهد چنین دشمنی دارید؛ ”إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّ13“، این واقعاً دشمن شماست، شما هم با او دشمنی کنید. وقتی انسان دید کسی به این فکر است که او را به گناه بکشاند، این هم شیطان است، نباید او را دوست خودش حساب کند. ”إلهی أشْکُو إلَیْکَ عَدوّاً یُضِلُّنی”، آن دشمن، دشمنی نیست که فقط بخواهد مال من یا خوشی زندگی من کم بشود، نه، او می‏خواهد من را گمراه کند. از این دشمن به تو پناه می‏برم و شکایت می‏کنم. بعد مصداقش را ذکر می‏فرماید. ”وَشَیْطاناً یُغْوینی”، چون خودش گفته بود:؛ “لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ”، قسم خورده به اغوای من. حالا کار این دشمن چیست؟
“قَدْ مَلأَ بِالوَسْواسِ صَدْرِی”؛ سینه‏ی من را پر از وسواس می‏کند. “وَأحاطَتْ هَواجِسُهُ بِقَلْبی”؛ این خطوراتی را که القاء می‏کند قلب من را احاطه می‏کند. یعنی آنچنان خاطراتی در ذهن آدم ایجاد می‏کند و فشار می‏آورد که قوّه‏ی ادراکی انسان را احاطه می‏کند. تا می‏آیم فکر صحیحی بکنم، فوراً خاطرات شیطانی می‏آید، و قلب را احاطه می‏کند.
“یُعاضِدُ لِیَ الهَوی”؛ این نقش شیطان را درست نشان می‏دهد، آنی که من را به گناه می‏کشد، هوای نفس است، اما این هوای نفس و خواهش‏ها را شیطان تقویت می‏کند.
“وَیُزَیِّنُ لِی حُبَّ الدُّنْیا”، انسان بطور طبیعی علاقه‏هایی به دنیا دارد، ما فرزندِ این دنیا هستیم، رشدمان در طبیعت است، چیزهای این دنیا را دوست داریم، اما اینطور نیست که به آنها عشق بورزیم. هر وقت نیازی احساس می‏کنیم غذا می‏خوریم اما شیطان این چیزها را تزیین می‏کند. این باعث می‏شود که تدریجاً آدم نسبت به دنیا عشق بورزد و فریفته‏ی دنیا شود. اولیاء خدا هم از غذای خوب خوردن و استفاده از زینت‏های دنیا لذت می‏برند، ”مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ14“؛ از معاشرت با همسر خوبشان لذت می‏برند، ممنوع نیست، اما دلباختگی و فریفته شدن و شیفتگی است که آدم را به تجاوز و طغیان می‏کشاند و بعد هم خدای نکرده به بی‏ایمانی.
“وَیَحُولُ بَیْنی وَبَیْنَ الطَّاعَةِ وَالزُّلْفی”، آن وقت کار به اینجا می‏رسد که من دیگر آن رغبتی که به اطاعت خدا و به تقرب دارم، میلی که به کمالات انسانی و ارزش‏های معنوی دارم، فراموشم می‏شود. من می‏مانم و همین خواسته‏های حیوانی و همین لذت‏های دنیا که روز به روز مرا از خدا و از کمالات انسانی دور می‏کند. خداوند همه ما را در پناه خودش قرار دهد ان شاء الله.
1. اعراف / 27.
2. اعراف / 12.
3. بقره / 124.
4. بحارالأنوار، ج 2، ص 262، باب البدعة و السنة، روایت 5.
5. ص / 83-82.
6. اعراف / 38.
7. ابراهیم / 22.
8. نحل / 100.
9. ناس / 5.
10. حجر / 39.
11. بقره / 268.
12. آل‏عمران / 175.
13. فاطر / 6.
14. اعراف / 32.
أعوذُ باللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ؛ بسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحیمِ؛
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ؛ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ وَ اسْمَعْ‏ دُعَائِی‏ إِذَا دَعَوْتُکَ‏ وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ» بحارالانوار، ج91، ص96
مروری بر مباحث گذشته
عرض شد ماه مبارک رمضان، ماه تلاوت قرآن، کلام الهی و ماه دعا است؛ یعنی اینکه شخص آنچه از مصدر وحی و از ناحیه ربّ صادر شده را بازگو کرده و در راز و نیاز با ربّ خویش، از او تقاضا داشته باشد. این دعا است. مفاد دعا هم دفع ضرر و جلب منفعت، اعمّ از معنوی و مادّی است. شب‎های ماه رمضان برای دعا کردن به ضرر خود و غیر نیست. این مطلب را از جلسه گذشته وارد شدم و الآن می‏خواهم آن را به‏صورت واضح و صریح بیان کنم.
نفرین هم شرایطی دارد
فرض کنید نسبت به غیر مطلبی پیش آمده، در این شرایط شما نباید راجع به او نفرین کنید! «نعوذبالله»! اصلاً در قاموس اسلام چنین مطالبی نیست. اگر چنانچه فرصتی باشد راجع به به کفّار و مشرکین هم بحث خواهم کرد.
اصل در اسلام جذب است
اصل در اسلام جذب است، نه دفع. صرف اینکه مثلاً شخصی «نعوذبالله»! خلافی کرده و امثال این‎ها و تو ناراحت شدی و امیدی نداری، پس او را نفرین کنی و در شب ماه رمضان از خدا بخواهی که: خدایا! او را نابود کن و... رفتار درستی نیست. اینکه عرض کردم، اصل در اسلام جذب است نه دفع، مسئله‎ای مسلّم است؛ چه از نظر سیرة عملی معصومین و اولیاء خدا و چه از نظر ترغیبی که در سخنانشان وجود داشته است؛ آن‎ها به تعبیری عملاً و لفظاً و قولاً می‎خواستند جذب کنند.
جذب در شیوه رفتاری امیرالمؤمنین
جریانی را ابن ‏ابی‏الحدید از جنگ صفّین نقل می‏کند، می‏گوید: در آنجا دو گروه آمدند. آن طرف معاویه و همراهان او از شام و این طرف هم علی(علیه‏السّلام) و اصحاب او از کوفه. چند روز منتظر شدند؛ یک روز، دو روز، سه روز، امّا خبری نشد. نه امیرالمؤمنین کسی پیش او فرستاد، که بیا بجنگیم و نه معاویه آمد تا اعلام جنگ کند. امیرالمؤمنین هم تا او چیزی نگفته، چیزی نگفت. چند روز گذشت. اصحاب علی(علیه‏السّلام) خسته شدند. پیش امیرالمؤمنین(علیه‏السّلام) آمدند و گفتند: ما از کوفه که بیرون آمدیم زن و بچّه‏هایمان را آنجا نگذاشتیم تا بیاییم اینجا و بمانیم! با این تعبیر گفتند: «یا اَمیرَالمُؤمِنین خَلَّفْنَا ذَرَارِیَّنَا وَ نِسَاءَنَا بِالْکُوفَة» زن و زندگی را در کوفه گذاشتیم، «وَ جِئْنَا إِلَى أَطْرَافِ الشَّامِ لِنَتَّخِذَهَا وَطَنا»، و آمدیم اطراف شام که اینجا را برای خودمان وطن بگیریم؟ یعنی آمدیم اینجا تا قصد اقامه کنیم؟ اصحاب امیرالمؤمنین طعنه‎ای به او زدند، «ائْذَنْ لَنَا فِی قِتَالِ الْقَوْمِ»، اجازه بده تا برویم و بجنگیم، «فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ قَالُوا»؛ مردم خاطر اینکه ساده بودند، با شنیدن این زمزمه‏ای درونشان افتاد؛ به قول ما، بین آن‎ها پچ پچ افتاده بود. یک دسته می‏گفتند: امیرالمؤمنین می‏ترسد بجنگد تا نکند هلاک شود. دسته دیگر می‏گفتند: اصلاً خودِ علی شک دارد که این جنگ درست است یا نه؟ ببینید چطور می‏خواستند امیرالمؤمنین را به خیال خودشان تحریک کنند که وارد جنگ شود!
امیرالمؤمنین در جوابشان، گفت: امّا آن مطلب اوّل که ظاهراً برای من وصله ناجور است! همه من را می‏شناسند که، من مرد جنگ هستم؛ یعنی سوابق تاریخی من از کوچکی‏ام در اسلام نشان می‏دهد که این مورد در من صدق نمی‎کند. امّا مطلب دوّم که شک داشته باشم؛ اگر بنا بود شک کنم باید موقعی که جنگ جمل در بصره اتفاق افتاد شک می‎کردم. در آنجا افراد چه کسانی بودند؟ می‏دانید؛ اُمّ‏‏المؤمنین! بود که جای شک وجود دارد؛ طلحه و زبیر بودند؛ ببینید چه کسانی در مقابل علی(علیه‏السلام) قرار داشتند! آن‏ها اصحاب پیغمبر بودند. او می‎خواهد با چه کسانی بجنگد؟ گفت: اگر بنا بود شک کنم، آنجا باید شک می‎کردم. در آنجا شک هم نکردم و جنگیدم. این وصله‏ها به من نمی‏چسبد.
امید به جذبِ یک نفر
امّا مطلب چیست؟ «وَ لکِنِّی أستَأنِی بِالقَومِ عَسَى‏ أن‏ یَهتَدُوا أو تَهتَدِی‏ مِنهُم طائِفَة»، شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، ج‏4، ص،14 حضرت فرمود: من در وارد شدن به جنگ تأمّل دارم و امیدم این است که گروهی از این‎ها بیایند و هدایت شوند و به تعبیر ما حقّ را شناسایی کنند و این شرایط به جنگ منتهی نشود؛ چرا؟
سیره رسول‎الله در جذب
«فإن‏ رَسُولَ الله(صلی‏الله‏علیه‏وآله) قالَ لِی یَومَ خَیبَر»، رسول‎خدا در جنگ خیبر به من گفت: «لَأن یَهدِی الله بِکَ رَجُلاً واحِدًا خَیرٌ لَکَ مِمَّا طَلَعَت عَلَیهِ الشَّمس»، شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، ج‏4، ص،14 اگر به دست تو یک نفر هدایت شود بهتر است از آنچه که خورشید بر آن می‏تابد. این مسئله این‏قدر ارزش دارد. این جمله از پیغمبر را در چند روایت دیده‏ام. حضرت این جمله یک‎بار به معاذ فرمود و یک‎بار هم به سعد. به معاذ فرمود: «لَأَنْ یَهْدِیَ اللَّهُ عَلَى یَدِک رَجُلاً مِن أهلِ الشِّرک خَیْرٌ لَکَ مِنْ أَنْ‏ تَکُونَ‏ لَکَ‏ حُمُرُ النَّعَم»، کنز العمال، ج1، ص86 این یک اصل مسلّم است؛ یعنی اصل جذب، نه دفع. اینکه برای دفع برویم و بکشیم و بگوییم ریشه‏اش را بکن، درست نیست! این حرف‏ها یعنی چه؟ مگر ما حیوان هستیم!
جاذبه در غیر اسلام
اسلام این را می‏گوید. حتّی در غیر از دین اسلام هم این مسئله مطرح شده است. در روایتی دارد که: «وَ رُوِیَ أَنَّ دَاوُدَ(علیه‏السلام) خَرَجَ مُصْحِراً مُنْفَرِداً»، داود تنهایی به صحرا رفت؛ «فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ یَا دَاوُدُ مَا لِی أَرَاکَ وَحْدَانِیّاً»، خدا به او وحی کرد: ای داود! چه شده؟ تو را در بیابان تنها می‏بینم که قدم می‏زنی؛ «فَقَالَ إِلَهِی اشْتَدَّ الشَّوْقُ‏ مِنِّی‏ إِلَى لِقَائِکَ» گفت: خدایا! شوق من نسبت به اینکه تو را ملاقات کنم شدّت پیدا کرده است؛ یعنی برای دیدار تو آمده‏ام! به عشق دیدار تو این‎طور سر به بیابان زده‏ام! «وَ حَالَ بَیْنِی وَ بَیْنَ خَلْقِکَ»، این بین من و خلق تو حائل شده است؛ «فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ»، خدا به او وحی کرد: «ارْجِعْ إِلَیْهِمْ»، برگرد و به سوی مردم برو! «فَإِنَّکَ إِنْ تَأْتِنِی بِعَبْدٍ آبِقٍ»، اگر یکی از بنده‏هایی را که از من روگردان شده‏، برگردانی و به‎سوی من بیاوری؛ «أُثْبِتْکَ فِی اللَّوْحِ حَمِیدا». بحار الأنوار، ج‏14، ص40
در جلسه گذشته روایتی از پیغمبر اکرم راجع به آن جوان خواندم که وضعش ناجور بود. حضرت گفت: هیچ‎وقت به ضرر او دعا نکن! «قالَ رَسوُلِ‏الله(صَلی‏الله‏عَلَیه‏وَ‏آلِه‏وَسَلَّم): لا تَمَنّوا هَلاکَ شِبابِکُم وَ اِن کانَ فیهِم غَرام»، حلیة الأولیاء، ج5، ص119 هرکس را می‏بینی که دارد ضرر می‏زند و به اصطلاح منحرف است، از خدا نخواه که او را مرگ بدهد؛ چرا؟ حضرت چند حالت را مطرح کرد، فرمود: ممکن است متنبّه شود، ممکن است چه شود و... حضرت به موارد متعدّدی اشاره کردند.
جوان، حقّ‎جو است
اتّفاقا در باب مسئله‏ی پذیرش خیر و حقّ، جوان سریع‏تر می‏پذیرد. هم زود خراب می‏شود و هم از آن طرف زود آباد می‏شود. البتّه در اینجا نمی‏خواهم این بحث را مطرح کنم، امّا از نظر غالب انبیا مسئله همین است.  ائمّة ما هم به این نکته توجّه داشته‏اند که جوان‎ها زودتر رو به خیر می‏آورند. پس چرا به ضرر آن‏ها دعا می‏کنی؟ برایش دعای خیر کن! برای هدایتش دعا کن! چون گرفتاری پیدا کرده، دعا کن تا مشکلش حلّ شود! مگر خدا نمی‏تواند!؟
تلقّی نادرست ما از خدا
نمی‎فهمم چه‎طور است که خدای ما همه‎کاره نیست؟ یعنی ما خدا را همه‎کاره نمی‏دانیم. چطور به او می‏گویی: خدا مرگت بدهد! پس معلوم می‏شود خدا می‏تواند او را مرگ بدهد. آیا اگر نتواند به او می‏گویی؟ تو می‏دانی‏که خدا می‏تواند او را مرگ بدهد، لذا می‏گویی: خدایا مرگش بده! بنابراین همان‏طورکه خدا می‏تواند، مرگ بدهد آیا می‏تواند اصلاح هم بکند یا نه؟ این چه دیدگاهی نسبت به خدا است؟ نسبت به ضرر چنین دیدگاهی است، امّا نسبت به نفع، مشکوک عمل می‎کنیم! چرا باید این‎طور باشد؟
در روایت دیگری دارد که امام‎صادق(علیه‏السّلام) به شخصی از اهل بصره رو کرد و گفت: «أَتَیْتَ الْبَصْرَةَ»، بصره رفته‏ای؟ «قَالَ: نَعَمْ قَالَ کَیْفَ‏ رَأَیْتَ‏ مُسَارَعَةَ النَّاسِ‏ فِی هَذَا الْأَمْرِ»، بصری‏ها را راجع به گرایششان به ما چطور دیدی؟ «هَذَا الْأَمْرِ»، به این معنی اشاره دارد، یعنی امامت ما؛ «وَ دُخُولَهُمْ فِیهِ»، و گرایش آن‎ها در ورود به تشیّع چگونه است؟ «فَقَالَ: وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ لَقَلِیلٌ»، گفت: خیلی کم است! حضرت به او فرمود: «فَقَالَ عَلَیْکَ بِالْأَحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ أَسْرَعُ إِلَى کُلِّ خَیْر»، بحار الأنوار، ج‏23، ص236 بر شما باد به جوان‏ها! این‎ها زودتر رو به خیر می‏آورند. پیغمبراکرم چه گفت؟ گفت: برای جوانانتان هیچ‏‎وقت تمنّای شرّ نکنید! چرا؟ چون از چند تا حالت خارج نیست و در روایت گذشته به تک‎تک آن‎ها اشاره کردند.
عدم جذب مردم به‏خاطر بی‏عرضه‏گی ما است
غرض اینکه در اسلام اصل بر جذب است نه دفع. اگر من نمی‏توانم، بی‎عرضه‏گی من است که نمی‏توانم. بگذار یک نفر دیگر این راه کج را راست کند. اگر بنا بود انبیا خسته شوند قبل از همه باید پیغمبر خسته می‏شد؛ امّا محکم ایستاد و الآن نگاه کنید که هدفش عالم‏گیر شده. او آن روز را نگاه نمی‏کرد، بلکه چیز دیگری را می‏دید.
ائمّه، کشتیِ جاذبه
در مورد ائمّه‏ی ما همین‎طور است. حتّی این اصطلاح را خیلی شنیده‏اید و در روایات‏مان هم داریم که از آن‎ها به سفینه، یعنی کشتی تعبیر می‏کنند. کشتی‏ها معمولاً این‎‏گونه‏اند؛ به‎خصوص در بین آن‎ها کشتیِ خاصّی هم داریم که اسم خاصّی روی آن گذاشته‏اند. کشتی نجات، «سَفِینَةُ النِّجَاة». ائمّه جذب می‏کردند و همیشه دنبال این بودند که به تعبیر ما دستگیری کنند. طرد کردن در بین آن‏ها وجود نداشته است. نه لفظاً و نه عملاً طرد نمی‏کردند، چه برسد به اینکه دعای به ضرر کنند! چنین چیزی اصلاً و ابداً در بین آن‏ها وجود نداشته است. جلسه‏ی گذشته گفتم که خودِ پیغمبر را این‏قدر اذیّت می‏کردند، امّا می‎گفت: خدا هدایتتان کند و تحمّل می‏کرد. در بین آن‎ها یک نفر داریم که اسم خاصّ خودش را دارد و او حسین(علیه‏السّلام) است.
حسین، کشتی نجات‎بخش دریای آفرینش
«إنَ‏ الْحُسَیْنَ‏ مِصْبَاحُ‏ الْهُدَى وَ سَفِینَةُ النِّجَاة»؛ درباره امام‎حسین ده سال در ابعاد گوناگون بحث کردم که یک بُعد آن همین بود. حضرت در تمام مسیر دستگیری می‏کرد. به هیچ معنا طرد کردن در رفتار او راه نداشت. البتّه ممکن است بخشی از رفتار حضرت را ببینیم که بر اثر عدم تأمّل ما طرد کردن در نظر بیاید و حال اینکه این‎طور نیست. من آن یک مورد را هم توضیح خواهم داد.
روز عاشورا اصحاب رفتند و همه شهید شدند. یک‎وقت امام‏حسین نگاه کرد و دید غلامش «جون» آمد. به امام‎حسین(علیه‏السّلام) رو کرد و گفت: اجازه بدهید؛ می‏خواهم به میدان بروم! امام‎حسین(علیه‏السّلام) به او اجازه نداد. به حسب ظاهر، امام به دنبال افراد، این طرف آن طرف می‏رفت، امّا حالا که او خودش آمده، حضرت به او می‏فرماید: نه! گفت: تو یک عمر در خاندان ما بودی و... تو خودت را مبتلا به بلای ما نکن! این تعبیر تعبیری نیست که بخواهد او را طرد کند. اینکه می‏گوید: خودت را مبتلای به بلای ما نکن، لطف خاصّی است که می‎خواهد به غلام خودش داشته باشد، نه اینکه تو از ما نیستی.
امّا بعد ببینید چطور برخورد می‏کند: می‏گویند: جُون به امام‏حسین(علیه‏السّلام) رو کرد و گفت: «وَ اللَّهِ إِنَّ رِیحِی لَمُنْتِنٌ وَ حَسَبِی لَلَئِیمٌ وَ لَوْنِی لَأَسْوَدُ فَتَنَفَّسْ عَلَیَّ بِالْجَنَّةِ فَیُطَیَّبَ رِیحِی وَ یُشَرَّفَ حَسَبِی وَ یَبْیَضَّ وَجْهِی» به خدا قسم! من شرافتِ نسب و خاندان ندارم. چهره‏ام هم سیاه است. بد بو هم هستم. به تعبیر من، جا دارد مرا طرد کنی. امّا یک منّتی به من بگذار، که من شرافت نسب پیدا کنم، رو سفید بشوم، خوش ‏بو بشوم! امام‎حسین گوش می‏کند. بعد می‏گوید: «وَ اللَّهِ لَا أُفَارِقُکُمْ»، به خدا قسم از تو جدا نمی‏شوم...




ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 896
  • بازدید دیروز: 2155
  • کل بازدیدها: 12993968
پیوندها
لوگو
در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 896
  • بازدید دیروز: 2155
  • کل بازدیدها: 12993968